برگرفته از پایگاه خبری تابناک((www.tabnak.ir)):
اثر باستاني «بلاد شاپور» يا شهر قديمي دهدشت متعلق به دوران ساساني در کهگيلويه و بويراحمد به مکاني براي استعمال موادمخدر و چراي دام بدل شده است که براي حفظ اين اثر با ارزش و رونق گردشگري در اين منطقه بايد تدابيري از سوي مسئولان امر اتخاذ شود.
به گزارش خبرنگار مهر در ياسوج، شهر قديمي دهدشت بر اساس دست نوشتههاي
تاريخي، "بلاد شاپور" نام داشت و توسط شاپور اول ساساني، فرزند اردشير اول
ايجاد شده و بر اساس فارسنامه ناصري اين شهر باستاني زماني يک شهر بزرگ
بوده است.
اين شهر حدود دو هزار خانه، مسجد، حمام و کاروانسرا داشت که بسياري از اين
آثار هنوز برجاي مانده است. بلاد شاپور در اواخر دوره صفويه به خاطر عدم
امنيت در راههاي بازرگاني آن صدماتي ديده و در زمان هرج و مرج دوره زنديه
غارت و ويران شد.

مصالح به کار برده شده در اين بناها از نوع گچ ساروج، آهک، لاشه و تنها در سقف گنبدي حمام آن آجر به کار رفته است.
مرگ معتادان جوان تن بلاد شاپور را ميلرزاند
اما مکاني که ميتوانست با جذب گردشگران داخلي و خارجي صنعت توريسم اين شهر را رونق بخشد و به افزايش سطح درآمد مردم کمک کند، اکنون به مکاني امن و بي خطر براي معتادين پر خطر و نقطهاي کور و هراس انگيز براي شهرونداني بدل شده که شايد آرزو کنند هرگز اين ميراث کهن و نشان تمدن را نداشتند که اينک به دليل بي توجهي مسئولان به جاي هويت بخشي بستري براي هويت سوزي و زوال جوانان اين شهر شده است.
شايد آن روز که شاپور ساساني بناي اين شهر را نهاد تا آباداني را به مردمانش هديه دهد، هيچگاه گمان نميبرد که روزي به جاي زندگي، مرگ در آن سکني گزيند و بوي تلخ نيستي در کوچه پس کوچههاي آن به مشام برسد.
بوي تلخي که به کوچههاي شهر جديد دهدشت نيز ميرسد تا باز خبر دهد که زير سقف بناهاي هزار ساله بلاد شاپور، جواني ديگر از مصرف افيونهاي دنياي مدرن مرده است، مرگ سردي که تن بلاد شاپور را همچون مردمان اين ديار ميلرزاند.
(به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید)
سازمان میراث فرهنگی اصفهان به دنبال ترمیم آب شستگی
های پل خواجو و با هدف مرمت و ساماندهی سنگهای آسیب دیده این پل با بیل و کلنگ و
لودر تیشه به ریشه این بنای 400 ساله می زند.
این روزها هر شهروند اصفهانی یا گردشگری که ازکنار پل خواجو می گذرد، تصور می کند
وارد یک زمین کشاورزی شده که در حال شخم زدن آن هستند و دیر یا زود در این زمین
گندم، جو و....می کارند.

امروز پله های سنگی پل خواجو که هنر دست حجاران دوره صفوی را نشان می داد مقابل
دیده گان نگران مردم هنر دوست اصفهانی تخریب شد و اکنون نه تنها دیگر اثری از این
پله های با شکوه و قدیمی نیست، بلکه حتی سنگهای آن نیز که ارزش قرار گرفتن در موزه
را دارند، زیر خاک دفن می شوند تا به این وسیله آنان بستری سنگی برای پل و کاهش عمق
آب بسازند.
مرمت غیراصولی پل خواجو/ ساخت پله های 400 ساله با سنگهای جدید!
در همین رابطه یک منبع آگاه که خواست نامش فاش نشود در گفتگو با خبرنگار مهر افزود:
سازمان میراث فرهنگی و گردشگری اصفهان برای ایجاد یک بستر سنگی و بتونی در مقابل پل
خواجو و رفع آب شستگی ها، اقدام به مرمت غیر اصولی و نادرست پله های سنگی پل که به
عهد صفوی باز می گردد، کرده است.
این کارشناس مرمت آثار تاریخی اعلام کرد: چهار ردیف از پله های پل خواجو را به جای
مرمت و تعمیر به طور کامل تخریب و دست به بازسازی پله ها با جایگزینی سنگ های جدید
زده اند.
وی افزود: این در حالی است که تمام سنگ های سابق دارای کنده کاری و علامت های
حجاران عهد صفوی است.
این منبع آگاه اظهار داشت: با وجودی که پله ها دارای آسیب های جزیی بود که با روش
هایی مانند "بند کشی "می توانستند آنان را مرمت نمایند، اما آنها به جای مرمت اقدام
به نوسازی کرده اند.
وی ادامه داد: این پله های سنگی و قدیمی بخشی از هویت پل خواجو بود و هنر مرمت، در
حفظ گوشه به گوشه یک اثر تاریخی است نه اینکه به نوسازی آن بپرداریم.
(به ادامه ی مطلب مراجعه کنید)
با انعقاد تفاهمنامه بين گروه ايتاليايي ايزيائو با پژوهشكده باستانشناسي و بنياد پژوهشي پارسه - پاسارگاد اين امر محقق ميشود.
مازيار كاظمي، مدير داخلي تخت جمشيد با بيان اين مطلب گفت: پژوهشهاي باستانشناسي، مستندنگاري و نقشهبرداري و روشهاي نوين حفاظت و مرمت در آثار تاريخي از جمله اهداف اين تفاهمنامه است.
به گفته وي مطالعات گستردهاي طي 2 سال اخير براي كشف روشهاي نوين مرمت در مجموعه جهاني پارسه پاسارگاد آغاز شده است كه اين مطالعات بر عهده گروه ايزيائو و همكاري بنياد پژوهشي پارسه پاسارگاد بوده است.
كاظمي اظهار كرد: گروه ايزيائو در قراردادي با بنيادپژوهشي پارسه پاسارگاد به دنبال شيوههاي نوين مرمت سنگاند تا با جديدترين روشهاي مرمتي، بناهاي تاريخي به خصوص تخت جمشيد را مرمت كنند.
مدير داخلي تخت جمشيد با بيان اينكه مرمت اضطراري در مجموعه جهاني پارسه پاسارگاد از 8 سال پيش تاكنون متوقف مانده است، گفت: اين توقف به دليل قديمي شدن مرمت بناهاي سنگي تخت جمشيد بود كه بايد با روشهاي جديد اين كار انجام ميشد؛ بر اين اساس گروه ايزيائو به ايران ميآيد تا مطالعات مشترك خود را در اين زمينه آغاز كند.
هنرهاي زيبا نماينده احساسات و روحيات هر قوم است و چون ذوقيات ملل متفاوت است، هنرهاي مردم هم كه تراوشهاي روحي آنهاست از يكديگر متمايز ميباشد. اوضاع جغرافيايي و طبيعي و حالتهاي روحي و معنوي، طرز فكر و آداب و رسوم مذهبي، سابقههاي تاريخي همه و همه در اختلاف موسيقي قوم مؤثرند.
ايراني هرچه با موسيقي خارجي آشنا باشد و به موسيقي خود توجهي نداشته باشد، اگر موقع فراغتي برايش پيش آيد، ديوان حافظ و سعدي را ميجويد و چند بيتي از آن را با آهنگ موسيقي ملي خود كه با آن پرورش يافته ميخواند و اگر كتاب شعري نيافت و خود هم تصادفاً شعري از حفظ نداشت، باز با خود زمزمهاي ميكند، بيآنكه خود متوجه باشد آهنگ يكي از نغمات موسيقي ميهن اوست.
موسيقي در دوره هخامنشي
از موسيقي اين دوره اطلاع كافي نداريم ولي ملتي كه خود را رقيب يونان ميدانسته و با اهالي آن سرزمين روابط تاريخي داشته و از حيث آثار صنعتي نمونههاي پرارزشي مانند مجاريهاي تختجمشيد به يادگار گذاشته، بيشك از موسيقي هم بيبهره نبوده است. از اين گذشته چون دولت هخامنشي جانشين دولتهاي متمدن زمان خود گرديد، از صنايع آنها نيز تا آنجا كه مطابق ذوق ايرانيها بود اقتباس كرد. اينك اشارتي كه دو نفر از تاريخنويسان معروف يونان در اين باب كردهاند بيان ميكنيم:
هردوت(Herodote) در تاريخ خود راجع به ايرانيها ميگويد:
«ايرانيان براي تقديم نذر و قرباني به خدا و مقدمات خود مزبخ ندارند، آتش روشن نميكنند، بر قبور شراب نميپاشند، ولي يكي از موبدان حاضر ميشود و يكي از سرودهاي مقدس مذهبي را ميخواند.»
از اين نوشته چنين برميآيد كه ايرانيان در آن موقع موسيقي مخصوصي براي تشريفات مذهبي داشتهاند و شايد سرودي كه هردوت به آن اشاره ميكند از سرودهاي كتاب اوستا باشد.
راجع به موجود موسيقي مذهبي در اين دوره با اشارهاي كه هردوت كرده مخصوصاً با توجه به اين نكته كه قديميترين قسمت كتاب اوستا شامل سرودها و مناجاتهائيست كه در وقت عبادت با تشريفات خاصي خوانده ميشده شكي باقي نميماند. از نظر موسيقي يك قسمت از كتاب (يسنا) كه موسوم به گاتها ميباشد قديميترين قسمت اوستا و شامل سرودهاي مؤثريست كه شايد آهنگهاي مخصوصي داشته باشد.
(به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید)
ایرانیان کهن و مردم بابل عدد "هفت" را مقدس می شمردند، طبقات آسمان و زمین و سیارات هفت بوده است، ستارگان هفتگانه ((زهره، مشتری، عطارد، زحل، مریخ، زمین و خورشید)) و ایام هفته نیز هفت روز است و گرامی میداشتندش.
پارسیان در تمامی روزهای فروردین خانه های خود را چراغانی کرده و چوب های خوشبو می سوزانند و شمع ها را روشن نگاه میدارند و خوانچه ای پهن می کنند که بر آن هفت چیز که نامشان با حرف ِسین شروع شده باشد میگذارند (هفت سین) مانند:
سبزه: نمودار ِگلهای زیبا و زینتی، سرسبزی و خرمی
سرکه: نماد شادی (میوه درخت تاک در ایران، میوه شادی خوانده میشد)
سمنو: از جوانه ی گندم، نمود رویش و برکت
سیب: میوه ای بهشتی و نماد زایش
سیر : نگهبان سفره (در اکثر فرهنگ های آریائی برای سیر نقش محافظت کننده از شر قائل بودند)
سماق: نماد مزه زندگی
سنجد: بوی برگ و شکوفه ی آن محرک ِعشق و دلباختگی است.
سکه: موجب برکت و سرشاری کیسه
کتاب مقدس که در گذشته اوستا و اکنون قرآن است و بودنش بر سر سفره باعث رونق میباشد.
آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد ِنور و روشنایی و شفافیت است. معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره ی هفت سین میباشد که نماد ِنطفه و باروری و زایش است. نیز در اساطیر ِایران، جهان، تخم مرغی شکل است، آسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است. ماهی ِزنده نیز نماد سرزندگی و شادابی ست. و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت که در گوشه و کنار ِایران عزیزمان پراکنده است و در بعضی از کشورهای شرق آسیا مانند چین، هند و پاکستان نیز هر ساله مراسمی شبیه به نوروز انجام می شود.
شايد كمتر ايرانى از وجود روز عشق در ايران باستان و برگزارى جشنى براى بزرگداشت اين موهبت، آن هم نه با قدمت سه قرن پيش از ميلاد روميان، بلكه از بيست قرن پيش از ميلاد! اطلاع داشته باشد؛ شايد كمتر ايرانى بداند روز اسفند از ماه اسفند (پنجم اسفندماه) با نام «اسفندگان» يا «سپندارمذگان»، روز عشق ايرانيان است. يعنى چند روز بعد از روز ولنتاين و زمانى كه شهر پس از پشت سر گذاشتن چندين روز متفاوت، تقريباً به روال عادى برگشته است و مردم، بى خبر و بى تفاوت، فارغ از تب و تاب روز عشق فرنگى! آن را عادى تر از روزهاى ديگر سپرى مى كنند. نه ديگر از هداياى مخصوص ابراز عشق و محبت خبر است و نه تكاپوى مردم براى ابراز عشق مهرورزي و برگزاري جشن. غافل از اينكه اين روزها، همان روزى است كه احساس نياز به آن و جايش خالى اش، آنها را سخت مجذوب جشن ساير فرهنگ ها نموده است.
در ایران باستان علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن (سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است و ... و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.
واژه ی فارسی «اسفند» یا «سپندارمذ»، از واژه ی پهلوی «سپندارمد» و اوستایی «سپَ نتَ ه آرمَ ئیتی»، برگرفته شده است.
پنجمین روز اسفند (اسفند روز در ماه اسفند) در گاهشمار (تقويم) ايراني، "اسفندگان" (=اسپندار مذگان / اسفندارمذگان / اسفندارگان / سپندارگان / اسپندگان / اسفندگان) جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.
در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. به علت اهمیت زمین و زن، روز پنجم هر ماه موسوم است به اسفندارمذ، آخرین ماه سال نیز به همین نام است که از ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. ایرانیان روز اسفندارمذ از ماه اسفند را جشنی به نام اسفندگان می گرفتند. یا به قولی جشن زن می گرفتند. و این است که ابوريحان بيروني در هزار سال پیش در اين باره مي گويد: «اسفندارمذ فرشته ی موکل بر زمین است و نیز بر زن های عفیف رستگار و شوهردوست و خیرخواه ... در زمان گذشته این ماه بویژه این روز عید زنان بوده است و در این عید مردان به زنان بخشش می نمودند و هنوز این رسم در اصفهان و دیگر شهرهای پهله (شهرهای ناحیه ی مرکز و غرب ایران) باقی مانده است.»
در جای دیگر آورده است که در این روز زنان بر تخت پادشاهی می نشستند و فرمان می راندند، همه ی کارها نیز به دست مردان و پسران انجام می گرفت.
این جشن همراه با آداب رسوم و تشریفاتی ویژه برگزار می شد. نخستین جشنی که در این روز برگزار می شد جشن «مردگیران» یا «مژگیران» بوده است، به این معنا که زنان از مردان خود هدیه ای می گرفته اند. این جشن ویژه ی زنان و به مناسبت تجلیل و بزرگداشت از آنان برگزار می شود.
جشن اسفندگان، یادمانی بسیار کهن از اسطوره های زایش و باروری است. با توجه به منابع موجود دانسته می شود که اسفندگان در ایران باستان، نه روز زن به مفهوم مطلق و امروزی آن، بلکه روز گرامیداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان بوده است. به عبارت دیگر منظور از زن، همسر است و نه جنسیت آن.
ابوريحان بیرونی نیز در نقل آیین های جشن، از زن به عنوان همسر یاد می کند و جنسیت زن را در نظر ندارد. آیین هایی نیز که امروزه در بسیاری از نقاط دور و نزدیک میهن برگزار می شود، همگی در پیوند با روابط عاطفی و مهر آمیز همسران است و ارتباطی با جنسیت زنانه ندارد.
منابع موجود نشان می دهد که جشن اسفندگان، مانند بسیاری از دیگر جشن ها و آیین های ایرانی در انحصار هیچیک از اقوام یا ادیان ایرانی نیست و به تمامی از پدیده های طبیعت و روابط انسانی برگرفته شده و متعلق به همگی مردمان ایرانی با هر گرایش قومی یا دینی است.
این جشن هنوز هم با نام «اسفندی» در بسیاری از نواحی مرکزی ایران، همچون اقلید، کاشان و محلات برگزار می شود و زنان در این روز، برای خوشنودی ایزدبانوی پشتیبان باروری خود، آشی نیز می پزند که بنام همین جشن، «آش اسفندی» نامیده می شود. این آیین در روستاهای پیرامون کاشان، همچون «نَ شَ لج»، «اِستَ رک» و «نیاسر»، در نخستین روز اسفندماه برگزار می شود.
بسيارى از صاحبنظران با قائل شدن كاركرد براى پديده هاى فرهنگى و اجتماعى مانند ولنتاين، بر اين باورند كه جشن ولنتاين پاسخى است به يك نياز: نياز به شادى و يكى از اصلى ترين دلايل رواج گسترده اين جشن را در جامعه محدود بودن روزها و مناسبت هاى شادى مى دانند. به عقيده داور شيخاوندى (جامعه شناس): «اگرچه اين رسم برگرفته از يك سنت اروپايى، آمريكايى است، اما در كشور ما به دليل اينكه روزهاى شاد بسيار كم است، جوانان روز ولنتاين را جشن مى گيرند» و به دنبال اين نياز، برگزارى ولنتاين و بزرگداشت مهر و محبت را ابتكار خود جوانان مى دانند.
در تأييد اين مسأله، دكتر سيدحسن حسينى، جامعه شناس و استاد دانشگاه نيز در مورد علت گرايش جوانان به چنين مراسمى، با اشاره به «قرار گرفتن در يك وضعيت جهانى» معتقد است: «اگر مراسم سرور محدود شود، نمى توان توقع داشت كه چنين جامعه اى به دنبال جشنها و اعياد ساير جوامع نرود». و اظهار مى دارد كه مطمئناً در آينده نزديك ، بسيارى از جشنهاى مسيحى (غربى) وارد جامعه ما مى شود.
به خاطر اينكه ما نه تنها چنين مراسمى را ايجاد نكرده ايم، بلكه مراسمى را كه براى ابراز شادمانى داشتيم، نيز ، محدود كرده ايم. اين موضوع نه تنها تبعات نامطلوب اجتماعى و افسردگى را به دنبال دارد، بلكه باعث مى شود عوامل سرورآور فرهنگهاى ديگر ، مثل مد و ... وارد جامعه شود.
محمدعلى الستى نيز مى گويد: «به دليل اينكه ما نتوانسته ايم عناصر فرهنگى خود را براى جوانان به روز و جذاب كنيم، جوانان به اين فرهنگها روى آورده اند.» وى تصريح مى كند: «ترويج الگوهاى بيگانه با ضرورتهاى كشور ما سازگار نيست ولى در صورتى كه فرهنگى جذابيت داشته و قابليت گسترش در كشورهاى ديگر را داشته باشد، رواج مى يابند؛ در غيراين صورت در كشور خود نيز به دست فراموشى سپرده مى شوند». اين جامعه شناس تأكيد مى كند:«اگر فرهنگى با روحيات نسل جوان سازگار باشد ، مورد اقبال قرار خواهد گرفت.
قدرخانى در مقاله اى دراين خصوص مى نويسد: «ايرانيان تنها مردمى هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستانهاى ملموس و غيرملموس دور يا نزديك، شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براى تولد هرماه و روز و هفته خود جشنى داشتند كه همه به يكديگر مهر مى ورزيدند. شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزى نام گرفته است». با اين همه مناسبت و بهانه براى شادبودن و مهرورزى، كه همگى نشان از فرهنگ، نحوه زندگى، خلق و خوى ، فلسفه حيات و كلاً جهان بينى ايرانيان باستان دارد، باز ، ولنتاين را براى شادبودن و عشق ورزى برمى گزينيم
اما در ایران، چرا ولنتاین این شانس را داشته است که طی چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحمیل کند؟ شاید نقش رسانه های گروهی داخلی و خارجی در این میان نادیده گرفته شود. اما حقیقت این است که اگر این رسانه ها به ویژه شبکه های ماهواره ای فارسی زبان خارج کشور و یا دوستان وبلاگ نویس، آن قدر که در مورد ولنتاین سخن می گویند و می نویسند، یک دهم آن هم در مورد مهرگان، تيرگان، اسفندگان و... سخن می گفتند امروز جوانان ایرانی که تشنه ی جشن و شادی هستند، این چنین به آیین های بیگانه دل نمی باختند.
در چنین شرایطی اگر مسئولان کشور صلاح می دیدند و اجازه می دادند تا جشن هاي باستاني و ملي ايران آزادانه در میان همه ی مردم کشور به ویژه جوانان فراگیر شود، ضمن این که یکی از سنت های زیبای ایرانی حفظ شده بود، زمینه برای نفوذ اندیشه ها و سنت های بیگانه به کشور فراهم نمی شد و ولنتاین به راحتی جای خالی جشن اسفندگان را در دل جوانان ما پر نمی کرد.
آرى، واقعيت فراموش شده هم همين است كه فرهنگ اصيل ايرانى فرهنگ شادزيستى، شادباشى، شادگويى و شادخورى است؛ و در يك كلام، فرهنگ جشن و شادمانى است. جشن هاى ۱۲گانه ، آيين هاى نوروزى، جشن سده، گاهنبارهاى، جشن تولد خورشيد (يلدا) و هزاران مراسم ديگر ، خود، مؤيد پيوند عميق و ديرينه فرهنگ اين مرز و بوم با جشن وشادى است.
ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم، شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. چه بهتر است خودمان و مسئولان با مطرح نمودن اين جشن ها و بيان فلسفه آنها، به گونه اي درست از فرهنگ مان حفاظت، و جلوي هجوم فرهنگي ساير فرهنگ هاي ناآشنا را بگيرند. در حالي كه ما خود فرهنگ قوي و پر باري داريم.
گردآورنده: عليرضا حسين نژاد
منابع:
1. سايت پژوهش هاي ايراني
2. پايگاه پژوهشی آريابوم
3. خبرگزاري ميراث فرهنگي
4. یتااهو، سایت اطلاع رسانی زرتشتیان
5. سايت سپندارمذگان
6. سايت آتشکده
7.روزنامه ايران، شماره 3393، 84/11/24
8. روزنامه اعتماد، شماره 1332، 85/11/26 و شماره 1346، 85/12/13
9. روزنامه اعتماد ملي، شماره 303، 85/11/28
10. روزنامه كارگزاران 30 بهمن 85
11. سايت تحليلي خبري عصر ايران
12. سايت آفتاب
13. سايت زنده رود / بخش فرهنگ و ادب

به گفته وي، اين اثر كه در دورههاي مختلف، آسيبهاي جزئي ديده است، بزودي به طور كامل دوره مرمت خود را پشت سر ميگذارد و پذيراي علاقه مندان خواهد بود.قرهكليسايي كه براساس بسياري از اسناد، قديميترين كليساي تاريخي جهان به شمار ميرود؛ چندي پيش، با چند اثر ديگر به عنوان نهمين اثر تاريخي كشورمان در فهرست آثار جهاني يونسكو به ثبت رسيد.
بر همين اساس و در حاشيه اين سفر، كارشناس مرمت سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان آذربايجان شرقي نيز از مراحل پاياني مرمت و بازسازي كليساي سنت استپانوس خبر داد.
به گفته امينيان، اين اثر نيز كه همراه كليساي ننه مريم و كليساي چوپان در فهرست آثار الحاقي به پرونده ثبت قره كليسا، در فهرست جهاني يونسكو به ثبت رسيده است، مراحل پاياني مرمت خود را در قسمت برج ناقوس كليسا پشت سر ميگذارد.
كليساي سنت استپانوس در آذربايجان شرقي پس از قرهكليسا در آذربايجان غربي، مهمترين كليساي ارامنه كشور است. اين كليسا مربوط به قرون 10 تا 12 ميلادي است و در منطقه جلفا كنار رود خانه ارس جاي گرفته است.
هماكنون 8 اثر تختجمشيد، تخت سليمان، چغازنبيل،پاسارگاد، بم و منظر فرهنگي آن، سلطانيه، ميدان نقش جهان و بيستون در فهرست آثار ملي به ثبت رسيده است. مسوولان سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كشورمان همچنين چندي پيش از آمادهسازي پرونده 14 سازه آبي شوشتر جهت ثبت در فهرست آثار جهاني يونسكو در سال 2009 خبر دادند.
در قسمت جنوبی بنا، پلکان دو طرفه ای به درازای 154 متر وجود دارد که هر دوتا پنج پله در یک بلوک سنگی ایجاد شده است. در وضع موجود تعداد سنگ پله ها در پلکان شرقی 26 پله و در پلکان غربی 21 پله می باشد ولی با توجه به ارتفاع دیوار که 20/8 متر از آن باقی مانده به طور یقین تعداد پله ها بیشتر از این بوده است. در بخش شمال شرقی بنا نیز دو ردیف موازی سنگ های تراشیده بکار رفته که بر وجود ورودی به عرض 2 متر در این بخش از بنا دلالت دارد. در مرکز بنا، صفه ای با جهت شرقی، غربی ساخته شده که 93 متر درازا و 30/9 متر پهنا و بین 3 تا 5 متر ارتفاع دارد. این صفه با لاشه سنگ های بزرگ که حداقل یکی از سطوح آن صاف بوده ساخته شده است و نمای آن با ملاط گچ پوشیده شده که جز در برخی از سطوح پائین دیوار نشانی از آن نمانده است.
بر روی صفحه ای چهارگانه این بنا به جز فاصله بین دو رشته پلکان جنوبی، یک ردیف ستون قرار گرفته است. این ستون ها کوتاه و قطورند. بلندی هر ستون که شامل پایه، ساقه و سرستون می باشند 54/3 متر و قطر هر یک از ساقه ستون ها که استوانه ای شکل می باشند 144 سانتی متر است.
در مورد کارکرد این بنا در میان محققین اختلاف نظرهایی وجود دارد. بطوریکه عده ای از نویسندگان این بنا را معبدی برای الهه آناهیتا دانسته اند. آناهیتا ایزد بانوی آب های روان، زیبایی، فراوانی و برکت در دوران پیش از اسلام بوده است.
ولی برخی دیگر از محققین به تبعیت از نوشته های مورخین ایرانی و عرب سده سوم هجری به بعد کارکرد این بنا را کاخی ناتمام برای خسروپرویز معرفی کرده اند. از نظر زمان ساخت نیز عده ای این بنا را به اواخر سده سوم و آغاز سده دوم پپیش از میلاد نسبت داده اند، عده دیگر آن را به سده یکم پیش از میلاد و برخی آنرا به سه دوره هخامنشی، اشکانی و ساسانی نسبت می دهد ولی مسعود آذرنوش کاوشگر دیگر بنا آنرا کاخ ناتمامی از خسروپرویز در اواخر دوره ساسانی می داند.
برگرفته از سایت www.kermanshah-tourism.ir
وسعت شهر سوخته و یافته های کاوشگران این محوطه باستانی را از صورت یک محوطه عادی دوران مفرغ خارج کرده و به این نتیجه رسانده که زندگی در شهر سوخته با دوران آغاز شهرنشینی در فلات مرکزی ایران و بین النهرین همزمان است. سند یا کتیبهای که نام واقعی و قدیمی این شهر را مشخص کند هنوز به دست نیامده و به دلیل آتش سوزی در دو دوره زمانی بین سالهای ۳۲۰۰ تا ۲۷۵۰ قبل از میلاد شهر سوخته نامیده می شود.
"کلنل بیت"، یکی از ماموران نظامی بریتانیا از نخستین کسانی است که در دوره قاجار و پس از بازدید از سیستان به این محوطه اشاره کرده و نخستین کسی است که در خاطراتش این محوطه را شهر سوخته نامیده و آثار باقیمانده از آتش سوزی را دیده است. پس از او "سر اورل اشتین" با بازدید از این محوطه در اوایل سده حاضر، اطلاعات مفیدی در خصوص این محوطه بیان کرده است. بعد از او شهر سوخته توسط باستان شناسان ایتالیایی به سرپرستی "مارتیسو توزی" از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۷ مورد بررسی و کاوش قرار گرفت.
بر مبنای یافته های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد و بقایای آن نشان می دهد که این شهر دارای پنج بخش مسکونی واقع در شمال شرقی شهر سوخته، بخش های مرکزی، منطقه صنعتی، بناهای یادمانی و گورستان است که به صورت تپه های متوالی و چسبیده به هم واقع شده اند. هشتاد هکتار شهر سوخته بخش مسکونی بوده است.
تحقیقات نشان داده که این محوطه بر خلاف اکنون که محیط زیست کاملاً بیابانی دارد و فقط درختان گز در آنجا دیده می شود، در پنج هزار سال قبل از میلاد منطقه ای سبز و خرم با پوشش گیاهی متنوع و بسیار مطلوب بوده و درختان بید مجنون، افرا و سپیدار در آنجا فراوان وجود داشته است. در آن دوران نیز این منطقه بسیار گرم بوده، اما آب رودخانه هیرمند و شعباتش به خوبی زمین های کشاورزی شهر سوخته را سیراب می کرده است.
دریاچه هامون در ۳۲۰۰ قبل از میلاد (و دست کم تا زمان ظهور اشو زرتشت) دریاچه ای بزرگ و پرآب بوده و رودها و شاخه های قوی از آن منشعب می شده و در اطراف آن نیزارهای وسیعی وجود داشته است(اهمیت و وسعت این دریاچه در هزاران سال قبل؛ با توجه به اینکه محل ِ وقوع مهمترین اسطوره های اوستایی و پهلوی و مرتبط با ظهور موعود و منجی آخرالزمان زرتشتی (سوشیانس یا سوشیانت) است و نظر به اینکه در قدیمی ترین نوشته های اوستایی که به بیش از سه هزار سال قبل بر می گردند؛ به آن اشاره شده، مورد تاکید قرار می گیرد).
در بررسی های منطقه ای در اطراف شهر سوخته، بستر رودخانه های مختلف و آبراه هایی پیدا شده که به مزارع کشاورزی شهر سوخته آب می رسانده اند. در اولین فصل کاوش در شهر سوخته کوچه ها و خانه های منظم، لوله کشی آب و فاضلاب با لوله های سفالی پیدا شد که نشان دهنده وجود برنامه ریزی شهری در این شهر است.
(به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید)
محوطه باستاني شوش قرار بوده زماني در فهرست جهاني ثبت شود، شايد بررسي اينكه اين محوطه چرا تاكنون حتي مورد كاوشهاي اندك باستاني نيز قرار نگرفته است، بسيار مهم جلوه كند؛ در حالي كه حتي كشف بقايايي از زندگي مردمان باستان در اين محوطه تاريخي، مسوولان شهري و حتي مسوولان ميراث فرهنگي را قانع نكرده است كه شوش باستاني است و به مراقبت بيشتر نياز دارد.
محوطه باستاني شوش در زمان رياست محمد بهشتي در سازمان ميراث فرهنگي و به دليل اهميت كاوشهاي باستاني براي دوري از دست سارقان، اقدام به حصاركشي شد، اما اكنون از اين حصار كشي نيمه تمام، بجز ردپاي نردههاي بهسرقت رفته، چيزي نمانده است.
شايد بسياري باور نكنند كه اكنون نزديك به 12 تيرك فوتبال روي اين محوطه تاريخي قرار گرفته و بازي فوتبال روي باستانيترين ورزشگاه جهان هر روز با حرارت بيشتر در حال پيگيري است.
اين روزها در حالي كه عبور و مرور در اين محوطه تاريخي آزاد است، حتي مسوولان شهري شوش را به تكاپوي ساختن پايانهاي روي اين محوطه واداشته است تا در كنار يك مركز پيشدانشگاهي كه اين روزها به دليلي نامعلوم ساختن آن شدت بيشتري نيز گرفته است، اين محوطه را به مرگ نزديكتر كند.
اين يك واقعيت است كه در شوش اگر بخواهي زميني را حفر كني، كافي است تا 3 متر صبور باشي تا به لايههاي باستاني برسي كه هر لايه نشان از قسمتي از تمدن ايران زمين دارد. درست مثل اتفاقي كه چند روز پيش افتاد. قصه قديمي سرقت از محوطههاي تاريخي سپس درج خبري در مطبوعات به عنوان كشف جديد يك محوطه تاريخي!
چند روز پيشتر وقتي خبر كشف گوري عيلامي در شوش از سوي سارقان ميراث فرهنگي به گوش رسيد، در پايان خبر، سطري هم اضافه شده بود كه يگان ويژه پاسداران ميراث فرهنگي شوش اكنون در محل مستقر شدهاند اما شايد نكتهاي كه به آن اشاره نشده، آن بود كه اكنون اين يگان تنها از چند استخوان بايد محافظتكنند زيرا احتمالا آنچه را كه بايد ببرند، قبل از ايشان برده بودند.
(به نقل از روزنامه ی جام جم)
اين روزها محوطه باستاني شوش در چند قدمي كاوش كامل باستاني از سوي سارقان قرار گرفته است و مسوولان سازمان ميراث فرهنگي استان خوزستان در سكوتي كامل به سر ميبرند كه پس از هر سرقت، خبر كشف يك محوطه تاريخي ديگر را به رسانهها بدهند.اين هم لابد نوعي كاوش باستاني در جهان نوين به شمار ميرود.
" کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است"
نادر شاه افشار
محوطه تاريخي طاق بستان در دامنه كوهي به همين نام و در كنار چشمه اي در شمال شرقي حاشيه كنوني شهر کرمانشاه واقع شده است. در اين محوطه، آثاري از دوره ساساني وجود دارد كه شامل سنگ نگاره اردشير دوم و دو ايوان سنگي بنام هاي ايوان كوچك و بزرگ است. مورخين و جغرافي نويسان دوره اسلامي ضمن توصيف سنگ نگاره هاي طاق بستان، از اين محوطه با نام هاي متفاوتي ياد كرده اند، بطوریكه "ابن فقيه" و "ابن رسته" اين مكان را "شبديز" و "ياقوت" آن را “قصرشيرين” ناميده است، همچنين "حمدا... مستوفي" آنجا را “طاق وسطام”، عده اي ديگر آن را “طاق بهستون”، “طاق بيستون” و “تخت بستان” ناميده اند. اهالي محل نيز محوطه را با نام “طاق وسان” و “طاق بسان” مي شناسند. “سان” در لفظ محلي به معني سنگ است و به اين ترتيب “طاق وسان” يعني طاقي كه در سنگ كنده شده. امروزه نيز در اكثر محافل ايران شناسي از اين مكان با نام “طاق بستان” ياد مي شود.
در سمت راست ايوان كوچك، سنگ نگاره اي وجود دارد كه صحنه تاج ستاني اردشير دوم (383 – 379 م) نهمين شاه ساساني را نشان مي دهد. در اين صحنه، شاه ساساني به حالت ايستاده با صورتي سه ربعي و بدني تمام رخ در مركز صحنه نقش شده كه دست چپ را بر روي قبضه شمشير گذاشته و با دست راست حلقه روبان داري را از اهورا مزدا مي گيرد. شاه ساساني چشماني درشت و ابرواني برجسته دارد. ریش او مجعد و موهاي سرش به صورت انبوه بر روي شانه ها آويخته شده است. وي گوشوارهاي بر گوش و گردنبندي در گردن و دستبندي در مچ دارد. گوشواره او به شكل حلقه مدوري است كه گوي كوچكي به آن آويزان است. گردنبند او نيز شامل يك رديف مهره هاي مرواریدي درشت است.
شاه تاجي برسر دارد كه در قسمت پائين آن به صورت نوار ساده اي است و قسمت بالاي تاج به شكل كوريمبوسي است كه بخشي از موهاي سر به صورت انبوه در آن قرار گرفته و به وسيله دو رشته روبان بسته شده است. همچنين به تاج شاه در قسمت پشت، روباني آويخته شده است.
لباس او شامل پيراهن چين داري است كه تا روي زانو ادامه داشته و قسمت پائين آن مدور مي باشد. شلوارش نيز بلند و چين دار است كه به وسيله نوار روبان داري به كف پا بسته شده. كمربند او باریك و به وسيله رديفي از مهره هاي مرواريدي تزئين شده است، همچنين در قسمت جلو پاپيوني به كمربند آويخته شده است. در قسمت پائين كمربند، حمايلي جواهرنشان بسته كه شمشيري به آن آويخته است.
در سمت راست شاه، پيكره اهورا مزدا به حالت ايستاده با صورتي سه ربعي و بدني تمام رخ نقش شده كه دست چپ را به كمر زده و با دست راست حلقه روبان داري را به شاه اهداء مي كند. او داراي صورتي كشيده و ریش بلندي است، موهاي سرش مجعد و به صورت انبوه بر روي شانه ها آويخته شده است. او نيز گوشواره اي بر گوش و گردنبندي در گردن دارد. تاج اهورا مزدا از نوع تاج هاي كنگره دار است، به طوريكه پايه تاج به وسيله رديفي از مهره هاي مرواريد تزئين شده و در بالاي تاج نيز بخشي از موهاي سر به صورت انبوه و بدون پوشش رها شده است.
لباس او شامل پيراهن چين داري است كه تا روي زانو ادامه داشته و شلوارش چين دار و شبيه به شلوار شاه مي باشد، همچنين كمربند او شبيه به كمربند اردشير دوم است.
در سمت چپ اردشير دوم پيكر ايزد مهر با صورت و بدني سه ربعي نقش شده كه بر روي گل نيلوفر بزرگي ايستاده است. متأسفانه جزئيات صورت او آسيب ديده ولي بر اساس آنچه كه باقي مانده، ريش او كوتاه و مجعد است، همچنين جزئيات تاج او از بين رفته و تنها روبان هاي آويخته شده در پشت تاج ديده مي شود. بر دور سرش هاله اي از نور ديده مي شود. در دست هاي او دسته اي از شاخ هاي نباتي مخصوص اعمال مذهبي كه "برسم" ناميده مي شود، قرار دارد. لباس ايزد مهر شبيه لباس اهورا مزدا است. در زير پاي اهورامزدا و اردشير دوم، پيكره دشمن شكست خورده اي نقش شده كه متأسفانه بخش زيادي از آن از بين رفته است. جزئيات صورت او آسيب ديده ولي با توجه به آنچه كه باقي مانده ريش او ساده و با خطوط مواج عمودي نشان داده شده است، همچنين موهاي سر او ساده است. تاج او به شكل سربندي است كه به وسيله سه رديف مهره هاي مرواريدي و پلاك مدوري در مركز تزئين شده است. اين شخص گردن بندي بر گردن دارد كه شامل يك رديف مهره هاي مدور است. لباس او شامل پيراهن بلندي بوده كه تا قوزك پا ادامه دارد. چكمه هاي ساقه كوتاهي پوشيده و شمشيري بر كمرش بسته است.
درباره هويت واقعي اين شخصيت، اختلاف نظرهايي وجود دارد. برخي از محققين اين پيكره را متعلق به يكي از شاهان شكست خورده كوشان مي دانند. ولي امروزه بسياري از محققين آن را به جوليانوس امپراطور روم نسبت مي دهند كه در سال 362 م به دست اردشير دوم كشته شده است. اين تفسير تازه به سرعت راه خويش را در محافل ايران شناسي باز كرده است.
برخی واژه ی سوری را با سور(=مهمانی, جشن) پیوند داده اند و برخی آن را با واژه ی سرخ همپیوند دانسته اند.(مانند گل سوری=گل سرخ). هر آینه انگاره ی دوم استوارتر است و نام سوری اشاره ای است به خود آتش و رنگ سرخ آن. کاربرد اصطلاح «چارشمبه سرخی» در اسپهان و برابر بودن سور و سرخ در گویش های گوناگون ایران نیز, تایید دیگری بر این دیدگاه است.
برگزاری:
بهره گیری از آتش در جشنها، تاریخ و پیشینهای دیرین در ایران داشته است. آیین ویژه ی جشن سوری چنین آغاز می گردد که یک یا دو روز پیش از واپسین چهارشنبه ی سال, مردم برای چیدن بوته های گوناگون, خارشتر, خور, گون و ساقه ی برنج(در گیلان) به بیرون می روند و در شهرها با توجه به محدودیت ها, به صورت دیگری ابزار برپا کردن آتش را گردآوری می نمایند. پسین ِ روز ِ پیش از آغاز چهارشنبه سوری, خار و خاشاک و چوب فراهم آمده در حیاط خانه, یا در میدان روستا, یا در خیابان و کوچه, در یک, سه, پنج یا هفت دسته پشت سر هم گذاشته می شود. پس از فرو رفتن خورشید و یا کمی پس از آن, دسته های چوب و خاشاک سوزانیده می شوند, و هنگامی که زبانه های آتش در تاریکی به رقص درآمدند, مردان و زنان از روی آن می پرند و چنین می خوانند: «سرخی تو از من, زردی من از تو». باور توده ی مردم بر این است که با این کار ایشان, برای همه ی سال در برابر ناخوشی هایی و زیان هایی که انسان را رنگ پریده, زرد, سُست و بیمار می کند, ایمن خواهند شد. در برخی جاها(نایین, انارک, خور, ارومیه) آتش را بر پشت بام می افروزند و در برخی جاها این آیین بر فراز تپه ها و کوه ها انجام می شود.
گاو:در تصور آریاییان اولین آفریده ی ایزد پاک بوده و اعتقاد بر این بوده است که انواع گیاهان شفا بخش از اعضای او می روید و همچنین از نظر کشاورزی و دانداری بسیار مورد اهمیت بوده است(همانظور که در حال حاضر چنین است)
اسب:در سرزمین مادها (نواحی غربی ایران) پرورش می یافته و داریوش شاه سترگ نیز به وجود اسب های نیکو و قدرتمند در قلمرو پادشاهیش به خود می بالیده است.این حیوان از دیرباز محبوب ساکنان فلات ایران بوده و مسامحه در نگهداری از آن گناه محسوب می شده است. و نام آن در نام پادشاهانی چون گرشاسپ،ارجاسب و .... مشاهده می شود و نقش آن نشان درفش گردیده است.
شتر:از جهت حمل و نقل در نواحی مرکزی فلات دارای اهمیت بوده است و نام هایی مانند زرتشت(زرتوشتره:دارنده ی شتر زرد) از نام این این جانور مفید ماخوذ است.
سگ:از نظر نگهبانی و نگهداری از گله بسیار مورد اهمبت بوده و سعی در تغذیه ی مناست آن و حفاظت از آن به دلیل نقشش در معیشت چوپانی مهم بوده است و آسیب رساندن به آن گناهی نابخشودنی محسوب می شده.
خروس:از دیرباز نزد آریاییان بسیار مهم بوده و مرغ سروش پاک خوانده می شده است و عقبده بر این بوده که ندای آن دفع کننده ی پتیاره (آفت) از زندگی و خصوصا مزارع است.
شاهین:همواره نشانه ی شکوه و قدرت و بسیار محبوب بوده و نشان درفش هخامنشیان بوده است.
جانوران موذی:آریاییان به منظور تضمین حیات و از بین بردن خطر جانوران موذی برای کشاورزی همواره سعی در از بین بردن این جانوران داشته اند تا جایی که مغان آریایی نیز طی مراسمی اقدام به این کار می کرده اند. شایان ذکر است که در آیین پاک زرتشت کشتن حیوانات مفید کاملا منع شده و کشتن حیوانات موذی فقط برای دفع خطر بوده.
درخت سرو:همانطور که در نگاره های تخت جمشید قابل مشاهده است سرو مهمترین وسیله ی تزیینی بناهای هخامنشی بوده است.از زمان های دور خصوصا در زمان هخامنشیان محوطه های بزرگ پرورش گیاه در ایران وجود داشته که صورت فارسی آن ها فردوس است و در اوستا نیز از آنها یاد شده و این نشانه ی توجه ایرانیان به طبیعت است.
بر گرفته از کتاب «روزگاران ایران» نوشته ی دکتر عبدالحسین زرین کوب با اندکی تلخیص
«و اين سرزمين از دشمن، از خشکسالي و از دروغ بپايد و بدين سرزمين دشمن، بدسالي و دروغ نيايد.»
نقل به مضمون از سنگ نبشته داريوش در تخت جمشيد
فارس در دوران باستان
در جنوب ايران تا کرانه هاي خليج فارس، سرزميني گسترده است که از روزگار باستان، پارس (فارس) نام داشت و از آغاز دوره اسلامي تاکنون، مرکز آن شيراز بوده است. اين سرزمين، از چند هزار سال پيش زيستگاه پررونق اقوام بومي ايران، و به ويژه ايلاميان بود و از اين قوم، آثار بسيار در گوشه و کنار فارس، به جاي مانده است. آثاري چون کورنگون مَمَسَني، نقش رستم، تخت جمشید ، تپه ي سبز و تپه ي ماليان (هر دو در مرودشت) و ...
سه هزار سال پيش از اين، قومي که خود را آريايي مي خواند، از جنوب روسيه ي امروزي به فلات ايران سرازيرشد و پس از درگيري هاي فراوان با بوميان آن سامان، به پيروزي رسيد و براي خود سکونتگاه هايي برپا داشت. بيشتر اين آرياييان، چوپان و گله دار و کوچ نشين بودند و به صورت قبيله اي زندگي مي کردند.
دين آنان گونه اي بينش توحيدي بود. آنان به خداي يگانه و بزرگي به نام «اهورامزدا» ايمان داشتند و نيروهاي طبيعي، مانند آب، آتش، خاک و خورشيد را داراي فـَرَّه ايزدي مي پنداشتند و سرچشمه بدي ها و تاريکي ها را در وجود اهريمن مي جستند. آرياييان، قبيله هاي بزرگي داشتند که معروف تر از همه پارسيان، مادها، سَکاها، بلخيان، سُغديان، خوارزميان، هراتيان و پارتيان بودند. همه اين قبيله ها به يک زبان بزرگ، اما با لهجه هاي متفاوت سخن مي گفتند و سرزمين خود را به نام «آريّا وَئيَج» (ايران ويج) مي خواندند و بعدها که داراي حکومت شدند، ميهن شان را «کشور ايرانيان» و زبان اصليشان را «اَئيريانو خششرَ» مي خواندند. اين اصطلاح بعدها به اِئران شَتر و ايران شهر و سرانجام «ايران» تبديل شد.
پارسيان، يکي از اقوام ايراني بودند که سه هزار سال پيش، به فارس آمدند و در چند مکان، از جمله در اَنشان يا ماليان امروزي در 46کيلومتري شمال شيراز، و پاسارگاد ساکن شدند. پايتخت آنان، نخست پاسارگاد بود و بعدها به همدان انتقال يافت.
در اواخر سده هشتم پيش از ميلاد، مادها در ايران غربي نيرو گرفتند و گرد هم جمع شده، با آشوريانِ تاراج گر به زد و خورد پرداختند و صد سال بعد آنان را از پاي درآوردند و حکومتي بزرگ برپا داشتند که 120 سال پايدار ماند. فرمانروايي آنان سرانجام توسط کوروش بزرگ فرو پاشيد.
کوروش بزرگ فرزند کمبوجيه (پادشاه پارسيان) و شاهدختي مادي بود و با کارهاي درخشانش بزرگترين پادشاهي جهان آن روزگار را پديد آورد.
مورخان کوروش را پادشاهي دانا و مدير و مدبّر، و مفسران بزرگي چون «علامه ي طباطبايي» او راذوالقرنين ناميده اند. کوروش پس از نزديک به 30 سال فرمانروايي در جنگ با کوچ نشينان ماساگتي – از اقوام سَکايي آسياي ميانه – کشته شد و پسرش کمبوجيه جاي او را گرفت و به مصر لشکر کشيد و آنجا را به فرمان خود درآورد، ولي با شورش مُغان روبه رو شد و پيش از گرفتن کين خويش در مصر درگذشت.
آنگاه داريوش بر تخت هخامنشي نشست و 36 سال بر ايران فرمان راند. هخامنشيان نزديک به 218 سال بر اين سرزمين حکومت کردند تا اين که اسکندر بر ايران تاخت و شاهنشاهي هخامنشي را برانداخت، اما دولتش هفت سال بيش نپاييد و آرزوهايش برباد رفت.
اگرچه حاکمان پارس به سلطه سلاطين اشکاني در روزگار قدرت آنان گردن نهادند، اما پارس هرگز جزو امپراتوري اشکاني نشد. شاهان پارس قدرت خود را تا سواحل کارمانيا و سواحل عربستان بسط دادند.
از روايات مربوط به اردشير اول ساساني چنين بر مي آيد که در زمان او، پارس به ممالک کوچکي تقسيم شده بود. از سکه هاي کشف شده ي آن دوران مي توان دريافت که در آن زمان، تمدن يوناني به کلي از پارس رخت بر بسته بود و سنت هاي تاريخي و اساطيري کهن و دين زردشت استيلاي کامل داشت.
براساس شواهد، در آن زمان پارس تنها سرزميني بود که دين زردشتي حقيقي و نوشته هاي مقدس در آن محفوظ مانده بود. به همين دليل، تجديد حيات آيين زردشتي، با قيام اردشير اول و کشور گشايي هاي او از پارس آغاز شد. اردشير اول، دودمان ساسانيان را بنياد گذاشت و دين زردشتي را در سراسر ايران مستقر کرد.
استخر که پايتخت پارس بود، در دوره ساساني شهري بزرگ و آباد بود اما پس از بنيان گذاري پادشاهي ساساني، پايتخت به تيسفون منتقل شد.
از آثار پراهميت تاريخي پيش از اسلام در سرزمين فارس، مي توان از تخت جمشيد، پاسارگاد، نقش رستم، قصر اردشير، قلعه دختر، بيشابور، قصر ابونصر، بند بهمن، قصر ساساني در سروستان و بسياري نمونه هاي ديگر ياد کرد.
فارس در دوران اسلامي
مسلمانان به پيروي از ساسانيان، ايالت فارس را به پنج ولايت که هر کدام را يک «کوره» مي گفتند، تقسيم کردند. اين تقسيم بندي تا حمله ي مغولان برجاي بود.پنج کوره ي فارس عبارت بود از: کوره ي اردشير خوره که مرکز آن شیراز بود، کوره ي شاپور خوره که مرکز آن شهر شاپور بود، کوره ي ارجان که مرکز آن به همين نام بود، کوره ي استخر که مرکز آن پرسـِـپوليس بود و کوره ي دارابجرد که مرکز آن دارابجرد بود.
فارسيان از آغاز عاشق خاندان نبوت و اهل بيت بودند. اولين ايراني که در جستجوي پيامبر به سوي حجاز شتافت و به دين اسلام مشرف شد، سلمان فارسي بود که اين افتخار را يافت که خاتم پيامبران درباره ي او مي فرمايد: «سلمان از اهل بيت ماست».
در زمان ضعف قدرت خلافت در قرن سوم هـ.ق، فارس به تصرف «يعقوب ليث» مؤسس سلسله صفاريان درآمد. وي شيراز را تصرف کرد و برادرش عمروليث مسجد جامع بزرگي در شهر ساخت که هنوز پابرجاست. پس از آن، فارس به تصرف آل بويه درآمد و «عضدالدوله ديلمي» بر بيشتر ايران و قسمتي از بين النهرين تسلط يافت. از کارهاي برجسته او ساختن بند امير بر رود کُـر بود.
پس از آل بويه، سلجوقيان بر فارس مسلط شدند. با ضعف سلاجقه، «سنقرابن مودود»، دودمان اتابکان فارس را تأسيس کرد. اين دودمان، در 543 هـ.ق بر سرزمين فارس فرمانروايي يافت و آخرين فرمانرواي آن، «آبش خاتون»، پس از يک سال سلطنت در 667 هـ.ق به همسري «منکو تيمور»، يکي از پسران هلاکوخان مغول درآمد. از آن پس سلطنت وي نامي بيش نبود و چندي نگذشت که فارس به دست امراي مغول افتاد.
در 754 هـ.ق، «امير مبارزالدين محمد» پادشاه سلسله آل مظفر، فارس را تصرف کرد. شاهان اين دودمان تا سال 795 هـ.ق، که امير تيمور خاندان آل مظفر را برانداخت بر فارس فرمانروايي داشتند.
در سال 909 هـ.ق، فارس تحت استيلاي «شاه اسماعيل» صفوي درآمد. در زمان او و جانشينانش، فارس و مرکز آن شيراز، آبادي و رونق يافت. در اين دوران، «الله وردي خان» و پسرش «امامقلي خان» فرمانروايان کاردان و با تدبير فارس در زيبا ساختن و آباداني شهر شيراز کوشيدند.
در جنگ ميان «نادرشاه» و افاغنه غلزايي تحت فرمان اشرف افغان، فارس رنج و ويراني فراواني ديد. اين جنگ با شکست افاغنه در 1142 هـ.ق پايان يافت.
پس از مرگ نادر، بار ديگر فارس دستخوش پريشاني شد، ولي با روي کارآمدن «کريم خان زند» صلح و آبادي به اين ناحيه بازگشت. از کارداني و تدبير و دورانديشي کريم خان، آثار ارزشمندي به ويژه در شهر شيراز به جاي مانده است.
پس از مرگ کريم خان در سال 1193 هـ.ق، بر سر جانشيني او ميان بازماندگانش اختلاف پديد آمد و سرانجام، «لطفعلي خان زند» به فرمانروايي رسيد. پس از آن، فارس در جنگ هاي لطفعلي خان زند و «آقا محمدخان قاجار» آسيب فراوان ديد و سرانجام قاجاريه حکومت يافتند. پس از وفات فتحعلي شاه در سال 1250 هـ.ق، پسرش «حسينعلي ميرزا فرمانفرما» در فارس به دعوي سلطنت برخاست، اما کاري از پيش نبرد.
فارس در دوران قاجاريه، همچنان از ايالات آباد و پر اهميت کشور به شمار مي آمد و راه ارتباطي خليج فارس و مرکز، به عنوان نخستين خاکريز، مورد توجه خاص استعمارگران بود. اما مردم قهرمان اين سرزمين کهن، هيچگاه در مقاومت و مبارزه با استعمار و استبداد از پا ننشستند. نهضت تنباکو به رهبري «ميرزاي شيرازي» در سال 1309 هـ.ق همواره الهام بخش مبارزات ضد استبدادي و ضد استعماري ايران و منطقه بوده است.
پس از قاجار، اگرچه فارس نقش ارتباطي مهم خود را از دست داد، ولي به علت داشتن آثار با ارزش سياسي و تاريخي و آرامگاه هاي دانشمندان، شاعران و عرفاي بزرگي چون سعدی ، حافظ ، ابوعبداله خفيف، ملاصدرا، خواجو، شيخ روزبهان و بواسحاق کازروني و ... همچنان به عنوان يکي از پرآوازه ترين استان هاي ايران با شهرتي جهاني در گسترده ي فرهنگ و ادب و عرفان جايگاه خود را حفظ کرد.
(به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید)
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود کزان کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خردتیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد که نام آورش مرد بیگانه شد
بسوزد گرت در آتش جان و تن به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگیست دوصد بار مردن به از زندگیست
( فردوسی )
برگرفته از وبلاگ انگره مینو
angereminoo.blogfa.com

خليج فارس در دوران باستان
خليج پارس نامي است به جاي مانده از کهنترين منابع، زيرا که از سدههاي پيش از ميلاد سر بر آورده است، و با پارس و فارس _ نام سرزمين ملت ايران _ گره خورده است.
قدمت خليج فارس با همين نام چندان ديرينه است که عدهاي معتقدند: «خليج فارس گهواره تمدن عالم يا خاستگاه نوع بشر است.» ساکنان باستاني اين منطقه، نخستين انسانهايي بودند که روش دريانوردي را آموخته و کشتي اختراع کرده و شرق و غرب را به يکديگر پيوند دادهاند. اما دريانوردي ايرانيان در خليج فارس، قريب پانصد سال پيش از ميلاد مسيح و در دوران سلطنت داريوش اول آغاز شد.داریوش بزرگ، نخستين ناوگان دريايي جهان را به وجود آورد.کشتيهاي او طول رودخانه سند را تا کرانههاي اقيانوس هند و درياي عمان و خليج فارس پيمودند، و سپس شبه جزيره عربستان را دور زده و تا انتهاي درياي سرخ کنوني رسيدند. او براي نخستين بار در محل کنوني کانال سوئز فرمان کندن ترعهاي(کانالي) را داد و کشتي هايش از طريق همين ترعه به درياي مديترانه راه يافتند. در کتيبهاي که در محل اين کانال به دست آمده نوشته شده است: "من پارسي هستم. از پارس مصر را گشودم. من فرمان کندن اين ترعه را داده ام از رودي که از مصر روان است به دريايي که از پارس آيد پس اين جوي کنده شد چنان که فرمان دادهام و ناوها آيند از مصر از اين آبراه به پارس چنان که خواست من بود. "اين نخستين مدرک مکتوب بجا مانده درباره خليج فارس است. از سفرنامه فيثاغورث 570 قبل از ميلاد تا سال 1958 در تمام منابع مکتوب جهان نام خليج فارس و يا معادلهاي آن در ديگر زبانها ثبت شده است. از دوره جمال عبدالناصر رئيس جمهور پيشين مصر، به تشويق او و اوجگيري تعصب عربي، رسماً کشورهاي عربي نام تاريخي خليج فارس را در رسانه ها و کتب رسمي عربي تغيير دادند.
در دوره داريوش دوم ناوگاني ايراني به رهبري سردار صداسپ ماموريت يافت تا جهان را دور بزند وي عازم مديترانه و سواحل شنقيط (موريتاني) تا نزديک اشانتي و سواحل بنين پيش رفتند ولي در اثر برخورد با اقوام وحشي سفر را ناتمام گذاشتند.
از سفرنامه فيثاغورث 570 قبل از ميلاد تا سال 1958 در تمام منابع مکتوب جهان نام خليج فارس و يا معادلهاي آن در ديگر زبانها ثبت شده است.
مشخصات جغرافيايي و سابقه دريانوردي در خليج فارس
خليج فارس از سمت شمال با ايران، از غرب با کويت و عراق و از جنوب با عربستان، بحرين و امارت متحده عربي همسايه است. وسعت آن 240،000 کيلومتر است و پس از خليج مکزيک و خليج هودسن سومين خليج بزرگ جهان به شمار مي آيد.
اين خليج توسط تنگه هرمز به درياي عمان و از طريق آن به درياهاي آزاد مرتبط است و جزاير مهم آن عبارتاند از: خارک، ابوموسي، تنب بزرگ، تنب کوچک، کيش، قشم، و لاوان که تمامي آنها به ايران تعلق دارد. خليج فارس و سواحل آن معادن سرشار نفت و گاز دارد و مسير انتقال نفت کشورهايي چون کويت، عربستان و امارات متحده عربي است. به همين دليل، منطقهاي مهم و راهبردي به شمار ميآيد. بندرهاي مهمي در حاشيه خليج فارس وجود دارد که از آنها ميتوان بندر شارجه، دوبي، ابوظبي و بندر عباس و بوشهر را نام برد. دريانوردي در خليج فارس پيشينه بسيار طولاني دارد ولي نخستين مدارک قطعي در اين زمينه به سده چهارم پيش از ميلاد مربوط است. پس از بسته شدن راه بازرگاني ميان خاور و باختر در دوره عثماني، پرتغاليها متوجه اهميت اين خليج شدند، به طوري که سراسر سده شانزدهم ميلادي خليج فارس را در تصرف خود داشتند. اما پس از آن انگلستان توانست کشورهاي رقيب را از آن خارج کند و در آغاز قرن نوزدهم بر آن تسلط يابد. با اين حال، در سالهاي بعد نيز کشورهاي حاشيه جنوبي آن به تدريج مستقل شدند و انگلستان پايگاههاي خود را از دست داد.

جزيرههاي نامسکون خليج فارس
از سوي چابهار در نزديکي مرز پاکستان که به سوي بندرعباس راه بيفتيم جزيرههاي کوچک نامسکون بسياري وجود دارد. شمار آنها تا بندرعباس ?? تا است. بر روي نقشهها هم نامي براي آنها نوشته نشده است. از بندرعباس به سوي غرب در ميان جزيره بزرگ و مسکوني قشم و کرانه اصلي ?? جزيره (آبخُست) کوچک غير مسکوني وجود دارد. اين ده جزيره در منطقه حفاظت شده جنگل حَرّا که بزرگترين جنگل آبي شناخته شده در جهان است قرار دارند.
به سفر خود ادامه مي دهيم و از قشم رو به غرب مي نهيم و از ميان جزاير غيرمسکون تنب کوچک و راز (سيري) و فرور کوچک مي گذريم و به جزيره شيدوَر مي رسيم. جزيره شيدور و بسياري از آن جزيرههاي نامسکون پيشگفته از اهميت ويژه جهاني به عنوان زيستگاه مرجانهاي دريايي (خوراک غواصها) و محل تخمگذاري پرستوهاي دريايي و لاک پشتها و غيره برخوردارند. از آنجا تا به اروندرود در مرز عراق ?? آبخست ايراني نامسکون وجود دارد که ار آن جمله است: ام الکرم، نخيلو، جبرين، ام سيله، جزيره فارسي، خارکو، بونه، دارا و قبر ناخدا.

منابع:
کتاب خليج فارس نامي کهن تر از تاريخ و ميراث فرهنگي انتشارات پارت .1383 ،محمد عجم
HTTP://FA.WIKIPEDIA.ORG (به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید)
در سال 1264 قمري، نخستين برنامهي دولت ايران براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجواناني ايراني را آبلهكوبي ميكردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهكوبي به امير كبير خبردادند كه مردم از روي ناآگاهي نميخواهند واكسن بزنند. بهويژه كه چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان ميشود هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيماري آبله جان باختهاند، امير بيدرنگ فرمان داد هر كسي كه حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مي كرد كه با اين فرمان همه مردم آبله ميكوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و ناداني مردم بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند. شماري كه پول كافي داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهكوبي سرباز زدند. شماري ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان ميشدند يا از شهر بيرون ميرفتند روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه در همهي شهر تهران و روستاهاي پيرامون آن فقط سيصد و سي نفر آبله كوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزي را كه فرزندش از بيماري آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد كودك نگريست و آنگاه گفت: ما كه براي نجات بچههايتان آبلهكوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبيم جن زده ميشود. امير فرياد كشيد: واي از جهل و ناداني، حال، گذشته از اينكه فرزندت را از دست دادهاي بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور كنيد كه هيچ ندارم. اميركبير دست در جيب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنميگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقيقه ديگر، بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميركبير ديگر نتوانست تحمل كند. روي صندلي نشست و با حالي زار شروع به گريستن كرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زماني اميركبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقالي از بيماري آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتي گفت: عجب، من تصور ميكردم كه ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است كه او اين چنين هايهاي ميگريد. سپس، به امير نزديك شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براي دو بچهي شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان كه ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشكهايش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولي اينان خود در اثر جهل آبله نكوبيدهاند امير با صداي رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خياباني مدرسه بسازيم و كتابخانه ايجاد كنيم، دعانويسها بساطشان را جمع ميكنند. تمام ايرانيها اولاد حقيقي من هستند و من از اين ميگريم كه چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبيدن آبله بميرند
منبع حكيمي، محمود. داستانهايي از زندگي اميركبير. دفتر نشر فرهنگ
در تصاویر حكاكي شده بر سنگهای تخت جمشید هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظیم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و عريان وجود ندارد ، اين رو به ديگران منتقل كنيد تا يادمون بمونه چي بوديم.

استاد بزرگ بي بديل ، حكيم ابوالقاسم منصور بن حسن فردوسي طوسي، حماسه سراي بزرگ ايران و يكي از شاعران مشهور عالم و ستاره در خشنده آسمان ادب فارسي و از مفاخر نامبردار ملت ايرانست كه به علت همين عظمت مقام و مرتبت، سرگذش مانند ديگر بزرگان دنياي قديم با افسانه و روايات مختلف در آميخته است.
مولد او قريه باژ از قراء ناحيه طابران (يا: طبران) طوس بود، يعني همانجا كه امروز آرامگاه اوست، و او در آن دِه در حدود سال 329 – 330 هجري، در خانواده اي از طبقه دهقانان چشم به جهان هستي گشود.
چنان كه مي دانيم "دهقانان" يك طبقه از مالكان بودند كه در دوره ي ساسانیان (و چهار پنج قرن اول از عهد اسلامي) در ايران زندگي مي كردند و يكي از طبقات اجتماعي فاصل ميان طبقه كشاورزان و اشراف درجه اول را تشكيل مي دادند و صاحب نوعي "اشرافيت ارضي" بودند . زندگاني آنان در كاخهايي كه در اراضي خود داشتند مي گذشت . آنها به وسيله ي "روستاييان" از آن اراضي بهره برداري مي نمودند و در جمع آوري ماليات اراضي با دولت ساساني و سپس در عهد اسلام با دولت اسلام همكاري داشتند و حدودا تا زمان حمله مغول به تدريج بر اثر فتنه ها و آشوبها و تضييقات گوناگون از بين رفتند. اينان در حفظ نژاد و نسب و تاريخ و رعايت آداب و رسوم ملي، تعصب و سختگيري خاص مي كردند و به همين سبب است كه هر وقت در دورهي اسلامي كسي را "دهقان نژاد" مي دانستند مقصود صحت نژاد ايراني او بود و نيز به همين دليل است كه در متون فارسي قرون پيش از مغول "دهقان" به معني ايراني و مقابل "ترك" و "تازي" نيز استعمال مي شده است .
فردوسي به خاطر تعلق به اين طبقه از جامعه، از تاريخ ايران وسرگذشت نياكان خويش آگاهي داشت، به ايران عشق مي ورزيد، به ذكر افتخارات ملي علاقه داشت. وي از خانداني صاحب مكنت و ضياع و عقار بود و به قول نظامي عروضي صاحب چهار مقاله، در ديه باژ «شوكتي تمام داشت و به دخل آن ضياع از امثال خود بي نياز بود» . ولي اين بي نيازي پايدار نماند ؛ زيرا او همه سودهاي مادي خود را به كناري نهاد و وقتي تاريخ ميهن خود و افتخارات گذشته آن را در خطر نيستي و فراموشي يافت زندگي خود را به احياء تاريخ گذشته مصروف داشت و از بلاغت و فصاحت معجزه آساي خود در اين راه ياري گرفت . از تهيدستي نينديشيد، سي سال رنج برد، و به هيچ روي، حتي در مرگ پسرش، از ادامه كار باز نايستاد، تا شاهنامه را با همه ي رونق و شكوه و جلالش، جاودانه براي ايراني كه مي خواست جاودان باشد، باقي مي گذارد «كه رحمت بر آن تربت پاك باد»
فردوسي ظاهراً در ابتداي قتل دقيقي (حدود 367- 369 ه) به نظم داستانهاي منفردي از ميان داستانهاي قديم ايراني سرگرم بود، مثل داستان "بيژن و گرازان"، كه بعدها آنها را در شاهنامه ي خود گنجانيد و گويا اين كار را حتي در حين نظم شاهنامه ابومنصوري يا بعد از آن نيز ادامه مي داد و داستانهاي منفرد ديگري را مانند اخبار رستم، داستان رستم و سهراب، داستان اكوان ديو، داستانهاي مأخوذ از سرگذشت بهرام گور، جداگانه به نظم در مي آورد . اما تاريخ نظم اين داستانها مشخص نيست و تنها بعضي از آنها داراي تاريخ نسبتا روشن و آشكاري است. مثل داستان سياوش كه در حدود سال 387 ه. سروده شده و نظم داستان نخجير كردن رستم با پهلوانان در شكارگاه افراسياب كه در 389 شروع شد.
آغاز نظم شاهنامه: اما نظم شاهنامه، يعني شاهنامه اي كه در سال 346 هجري به امر ابومنصور محمد بن عبدالرزاق سپهسالار خراسان فراهم آمده بود، دنباله ي اقدام دقيقي شاعرست در همين مورد. دقيقي بعد از سال 365 كه سال جلوس نوح بن منصور ساماني بود، به امر او شروع به نظم شاهنامه ابومنصور كرد ولي هنوز بيش از هزار بيت آن را به نظم در نياورده بود كه به دست بنده اي كشته شد.
بعد از شهرت كار دقيقي در دهه ي دوم از نيمه ي دوم قرن چهارم و رسيدن آوازه ي آن و نسخه اي از نظم او به فردوسي، استاد طوس بر آن شد كه كار شاعر جوان دربار ساماني را به پايان برد. ولي مأخذي را كه دقيقي در دست داشت مالك نبود و مي بايست چندي در جست و جوي آن بگذراند . بر حسب اتفاق يكي از دوستان او در اين كار وي را ياري كرد و نسخه اي از شاهنامه منثور ابومنصوري را بدو داد و فردوسي از آن هنگام به نظم شاهنامه دست يازيد، بدين قصد كه كتاب مدون و مرتبي از داستانها و تاريخ كهن ترتيب دهد. تاريخ اين واقعه ، يعني شروع به نظم شاهنامه ، صريحاً معلوم نيست ولي با استفاده از قرائن متعددي كه از شاهنامه مستفاد مي گردد و با انطباق آنها بر وقايع تاريخي، مي توان آغاز نظم شاهنامه ابومنصوري را به وسيله استاد طوس سال 370 – 371 هجري معلوم كرد.
اين كار بزرگ، خلاف آنچه تذكره نويسان و افسانه سازان جعل كرده اند، به امر هيچ يك از سلاطين، خواه ساماني و خواه غزنوي، انجام نگرفت بلكه استاد طوس به صرافت طبع، بدين مجاهدت عظيم دست زد و در آغاز كار فقط از ياوري دوستان خود و يكي از مقتدرين ايراني نژاد محلي در طوس بهره مند شد كه نمي دانيم كه بود ، ولي چنانكه فردوسي خود مي گويد او ديري نماند و بعد از او مردي ديگر، هم از متمكنان و بزرگان محلي طوس، به نام "حيي" يا "حسين" بن قتيبه ، شاعر را زيربال رعايت گرفت و درامور مادي، حتي پرداخت خراج سالانه، ياوري نمود، و مردي ديگر به نام "علي ديلمي" هم در اين گونه ياوريها شركت داشت. اما اينان همه از ياوران و دوستان و بزرگان محلي طوس يا ناحيه طابران بودند و هيچ يك پادشاه و سلطان نام آوري نبودند.
تذكره نويسان در شرح حال فردوسي نوشته اند كه او به تشويق سلطان محمود به نظم شاهنامه پرداخت . علت اين اشتباه آن است كه نام محمود در نسخه موجود شاهنامه، كه دومين نسخه شاهنامه فردوسي است، توسط خود شاعر گنجانيده شد و نسخه اول شاهنامه ( كه منحصر بود به منظوم ساختن متن شاهنامه ابومنصوري ) ، موقعي آغاز شده بود كه هنوز 19 سال از عمر دولت ساماني باقي بود و اگر فردوسي تقديم منظومه خود را به پادشاهي لازم مي شمرد ناگزير به درگاه آل سامان، كه خريدار اين گونه آثار بودند، روي مي نمود نه به درگاه سلطاني كه هنوز روي كار نيامده بود. محمود تركزاد غزنوي نه تنها در ايجاد شاهنامه استاد طوس تأثيري نداشت بلكه قصد قتل گوينده آن، به گناه دوست داشتن نژاد ايراني و اعتقاد به تشيع، را داشت .
(به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید)
بخشی از تاریخ اصفهان زیر خاک می رود(برگرفته از سایت خبری تابناک www.tabnak.com)
شيوههاي مرمت تخت جمشيد قديمي شده است(برگرفته از jamejamonline.com)
پيشينه ي موسيقي در ايران باستان(برگرفته از www.mypersianforum.com)
فلسفه ی هفت سین
اسفندگان
مرمت قرهكليسا در مراحل پاياني بر گرفته از ( jamejamonline.ir)
معبد آناهیتا
شهر سوخته






























